تبلیغات
وبلاگ علی اصغر احتشامی راد - مطالب علی اصغر احتشامی راد




















وبلاگ علی اصغر احتشامی راد

انعکاس مطالب علمی - ادبی - شعر


"  رخـصتی ، سعادتـی وتـلمـذی درمکـتب حضرت حــافــظ "

تضمینی بر غــــزل عرفـــانی حضرت حـــافــظ

از : عـلـی اصغـر احتشـامـی  ( راد )

" دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند "



 

 مژده از یُسر ِ ره و صدق ِ صراطم دادند

 جرعه از زمــــزم وازآب فراتـــم دادنـد

 خبر از مستی و از بـــــادۀ نابــم دادند


دوش وقت سحر از غصه نجـاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیــــاتم دادند

 

 عسل و شهد و شکر جمله به کامم کردند

 دولتِ هر دو جهــــان قرعه بنامــم کردند

 چه خوش آیات سبوی می وجامم  کردند

بیخــود از شعشعه پرتــو ذاتم کردند

بـــاده از جــــام تجلی صفاتـــم دادند

 

 چه مصفا سخنـــی بود و چه زیبنــده لبی

 چه مفرح قدحــی بود و چه سوزنده تبی

 خواستن ازمن مسکین و چه بخشنده ربی

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قـــدر که این تـــــازه براتـــم دادند

 

 بعد ازاین کوی تو وسوی تواَم خواب وخیال

 دیــــدن روی تو أم قبله آمال و وصــــــــال

 خم ابروی توبخشید به من حسن و کمـــــال

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتـــم دادند

  

 من که شیرین سخنـم درهمه محفل چه عجب

 نگران بر  غم و اندوه دو صد دل چه عجب

 خاک پای گلم و پای در گِــــــــــل  چه عجب

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این هـــا به زکاتـــم دادند

 

 تا شدم عاشق تو، عشق مرا صولت داد

 پیش عشــــاق جهان نام مرا شوکت داد

 پرتو روی تو ام شهره و این شهرت داد

هاتف آن روز به من مژدۀ این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتـــم دادند

 گر صبا شکوفه برخاک رهـــم میریزد

 کوی تو لعل و گهر  بر قدمـم  میریزد

 خط به خط شور وشرراز قلمم میریزد

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبریست کز آن شــاخ نباتــــم دادند

  دوش خُم خانۀ عشق،محفل ِ گلـریزان بـــــــود

 وصف و حُسن ِرخ ِ دلدار شکر ریـزان بـــــــود

 "راد"مردان به گدائی "خواجه " صله ریزان بود

همت حافظ و انفاس سحرخیـزان بـود

که ز بنــــد غــــم ایـــــام نجاتـم دادند




طبقه بندی: اشعار احتشامی " فارسی " ، 
[ جمعه 18 مهر 1393 ] [ 12:14 ب.ظ ] [ علی اصغر احتشامی راد ] نظرات



غزلی شیرین از همام تبریزی






بگو

 

ای صبا آنچه شنیدی ز لب یار بگو

 

عاشقان محرم رازند ، نه اغیار بگو

 

 

هم تو داری خبر از زلف شکن درشکنش

 

پیش ما قصه دلهای گرفتار بگو

 

 

شرح غارتگری زلف دلاویز بده

 

قصه غمزه آن چشم ستمگاربگو

  

 

گوش را چونکه زپیغام نصیبی دادی

 

کی بودچشم مرا وعده دیداربگو

 

 

چون حکایت کنی از دوست من از غایت شوق

 

با ز صد بار بگویم که دگر بار بگو

 

 

تا دگر سرو ننازد به خرامیدن خویش

 

صفتی با وی از آن قامت و رفتاربگو

 

 

ای صبا بنده نوازی کن واحوال "همام"

 

وقت فرصت به دربندگی یاربگو

 

 

 

همام تبریزی (۷۱۴ ه.ق)

 

خواجه همام الدین تبریزی از شاعران و سخنگویان نامدار اذربایجان است و در فنون نظم بخصوص در غزل سرایی استادی بکار برده و سبک سعدی را بخوبی تتبع کرده است. دیوان غزلیات وی قریب دوهزار بیت دارد و نیز منظومه ای موسوم به صحبت نامه به نام خواجه شرف الدین هارون پسر شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی که از ادب پروران عهد بود و همام خدمت ان بزرگ را التزام داشت, ساخته است.





طبقه بندی: آثار برتر شاعران و نویسندگان، 
[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ علی اصغر احتشامی راد ] نظرات




روزها میگذرد

روز هائی که خزان بود و خزان است و خزان میگذرد

بین که یک روز به " بد بخت " چه سان میگذرد !

روزی که به او می گذرد لحظه اش " یک سال " است !

همه درد و همه رنج ......

همه اشک و همه آه .....

روز خوش در طالع او نبوده است هرگز .....

لب او خنده شادی ندیده است هرگز .....

مادر از سینه بی شیر ،  شیر ِ نگون بختی  داد ....

پدرازجیب پر ازخالی ِ فقر ، نان سیه بختی داد ....

چرخ دوران به مرادش به نگونی چرخید

قرعه شانس به نامش به سیاهی گردید

روزشمار ِ تقویم ، روز و ماه وسالها را

با سیه بختی ِ او " تحویل " نموده است انگار !!!!

سالهاست همه چیز آرام است و لیکن ....

کام اوهست که سالها  ناکام است .....

روزها میگذرد ، ماهها میگذرد ، سالها میگذرد

روزوماه وسالیانی که خزان بود وخزان است و خزان میگذرد ...





طبقه بندی: اشعار احتشامی " فارسی " ، 
[ یکشنبه 16 شهریور 1393 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ علی اصغر احتشامی راد ] نظرات




http://www.dayins5371.ir/wp-content/uploads/2016/10/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-2.jpg

هالۀ " زهرخند "

اندوه وافسوسمان به گذشت ِ روزهای رفته بسته است

ازآن زمان که مردانگی به دسته چک وسفته بسته است

شوروشوق کودکان ، در تصاحب بازیچۀ ارزان بچه گی

به کار ِ اضافه وتلاش جانکاه ِ پدر ِ خسته بسته است

رونق ِسفرۀ هامان هر صبح وشب ، وقت ِ اَکل وشُرب

به برکت ِوجود وغنی بودن ِغلات وهسته بسته است *

ز دلبران ، حُسن ِ خدا دادی رخت بربسته است مگر ؟

که دلبریها به بینی ِعاریتی وابروی ِ وسمه بسته است

دوان پی لقمه نانی زن ومرد وپیروجوان ، شب و روز

چواسب عصاری، چشم بسته  گردن به تسمه بسته است

عمرگذشت،  بزرگ و پیر شدیم همه به سن وسال، ولی

دعواها چوعهد طفولی به قشون و دار ودسته بسته است

زخم خنجردیروز مان ز کین ِ دشمن ، چرکین است هنوز

فریاد که دوست در فکر زخم با تیزی دشنه بسته است

خشکبار ِاجنبی گرفته همه بازار تنقلات ، به دست ولی

سیاست سفرۀ عید به اندیشه وتحریم پسته بسته است

بیلان وطراز دخل وخرج و معیشت  پدرخسته جان ما

به دانش مدیریت و طرح تاکتیکی و نقشه بسته است

نام ِ"خرّمدین" نرفته ز یاد وطن پرستان این دیارهنوز

"بابک" یاد آور چاقوی ِ" زنجانی دسته " بسته است **

بیداری اقبال مرفهین بی درد دیر وقت است  که میدانم

به تنگدستی و فقر و نداری ِ" بخت برگشته " بسته است

چوشعر"راد" خواندی ، خندیدی یا گریستی به حال بینوا

آئینه را بنگری به چهره ات هالۀ " زهرخنده "بسته است

*= حاصل خیزی گندم زارها

**= چاقوی دسته زنجانی معروف





طبقه بندی: اشعار احتشامی " فارسی " ، 
[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ علی اصغر احتشامی راد ] نظرات







ا ُلگوی آغوشت

کمی خیاطی  بلد بودم   .... که  تو دلدارم شدی

درخلوت ِ دلم و  دور از چشم دیگران

درزهای آغوشم را شکافتم  ....

با  کمک  خیالم که تجسم با تو بودن را داشت

آغوشم را اندازه آغوش ِ پر مهرت کوک زدم  ......

و با تارو پود ِ احساسم ....

که همیشه تشنه مهر بانیت بود

آغوشم را اندازه پیکر ِ موزون ِ تو

با هزاران تار ِ نخ ِعشق و سرمستی دوختم .....

و روزی که عاشقانه درآغوشت فشردم

آغوشم  اندازه آغوش پراز مِـهرو وفای تو بود  .....

و " هم نوا " و "هم صدا " شدند طنین ِ نفس ها یمان

و قلب ها مان  یکصدا  سرود  زندگی خواندند

و خستگی هایمان از نـَفـَس ِ هم " نـَفـَس تازه " کردند

و سالهاست وجودم شراب ِ" عشق " می نوشد از جام ِ مهربانیت

.........................

وقتی ترانه سرایان ِ عاشق پی بردند به حقیقت ِعشق ِ پاکمان  ......

پیشکش ِ به همه معشوقه های خیالی شان سرودند و خواندند که :

"  قــَـدّ ِ آغوش منی ، نه زیادی نه کمی "





طبقه بندی: اشعار احتشامی " فارسی " ، 
[ چهارشنبه 18 تیر 1393 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ علی اصغر احتشامی راد ] نظرات

تعداد کل صفحات : 9 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...